تبليغاتX
دفتر یادداشتهای من !


پس کجاست ؟
چند بار
خرت و پرت های کیف بادکرده را
زیر و رو کنم :
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارتهای اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام...
پس کجاست ؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم :
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خوارو بار
صورت خرید جنس های خانگی ...
پس کجاست ؟
یادداشت های درد جاودانگی ؟

...............................................................................(قيصر امين پور)

 





نویسنده : حمید ; ساعت 22:0 روز چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
دسته بندی :

لینک مطلب



باران در تابستان می چسبد...

باران شهریور...

اگر تو هم تشنه باران باشی و زمین و هوا هم خوب باشد...

اما همه ی این ها بی ارزشند

باران بی ارزش است اگر آن قدر جسارت نداشته باشی که دست هایت را رو به آسمان باز کنی

و وسط خیابان بایستی.

جایی باید بایستی که نه سقفی باشد و نه دیواری...

درست مرکز زمینی که پر از نگاه است.

باید بی هیچ و پناه و محافظی باشی

باید خودت را باور کنی اگر...


اگر باران می خواهی...






نویسنده : حمید ; ساعت 20:45 روز پنجشنبه دوم مهر 1388
دسته بندی :

لینک مطلب



کودک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم،اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم !

سلام...





نویسنده : حمید ; ساعت 0:25 روز یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
دسته بندی :

لینک مطلب



 

خدایا!
به من زیستنی عطا كن كه در لحظه مرگ، بربی‌ثمری لحظه‌ای كه برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا كن كه بر بیهودگی‌اش سوگوار نباشم..
خدایا! چنین زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست...

 





نویسنده : حمید ; ساعت 10:17 روز شنبه سی و یکم مرداد 1388
دسته بندی :

لینک مطلب



تن آدمي شريف است بجان آدميـــــــــــــــت             نه همين لباس زيباست نشان آدميت

اگر آدمی به چشمست ودهان وگوش بيني            چه فرق ميان نقش ديوار و ميان آدميت





نویسنده : حمید ; ساعت 1:43 روز جمعه بیست و سوم مرداد 1388
دسته بندی :

لینک مطلب



 

قاصدک!
هان، چه خبر آوردی؟
از کجا،وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی،اما،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری،باری
برو آن جا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آن جا که تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار ازین در وطن خویش غریب.
قاصد تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو،دروغ
که فریبی تو،فریب.
قاصدک!هان،ولی..آخر.. ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام،آی!کجا رفتی؟آی..!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی،جایی؟
در اجاقی-طمع شعله نمی بندم-
خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.


شعر:اخوان ثالث

 

 

 





نویسنده : حمید ; ساعت 10:48 روز شنبه هفدهم مرداد 1388
دسته بندی :

لینک مطلب



 

کسی به فکر گلها نیست.





نویسنده : حمید ; ساعت 12:55 روز سه شنبه دوم تیر 1388
دسته بندی :

لینک مطلب



همیشه می گریختم

میان کلمات تکراری

و سر و صداهای بیهوده

از زمان می گریختم

به درون خود سفر می کردم و دور می شدم...

اما این بار

پیش از آنکه بگریزم

ستاره ای روی دست من افتاد

ستاره ای که به خاطر من از آسمان جدا شده بود

این ستاره باعث زندگی بود

باعث مرگ

ستاره بر دستم به خواب رفته بود

همچون گنج اسرار کودکی

و من

با این ستاره بر دستم

نمی توانم جای دوری بگریزم

                                      آنتوان دوسنت اگزوپری

 





نویسنده : حمید ; ساعت 14:1 روز سه شنبه پنجم خرداد 1388
دسته بندی :

لینک مطلب



سحابی هم محل تولد، هم محل مرگ ستاره هاست. همشون بر می گردن به همونجایی که ازش متولد شدن

_ ! من نمی دونستم ستاره ها هم می میرن

_همشون می میرن،خیلی از ستاره ها یی که ما الان می بینیم شاید میلیون ها سال پیش مردن ولی ما به خاطر مسافتی  که باهاشون داریم هنوز داریم اونارو می بینیم.

_یعنی انقدر دورن؟

_خیلی دور، خیلی نزدیک. وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن، اما اگر با کهکشون های دیگه مقایسه کنیم ، می بینیم که چقدر به ما نزدیک اند و ما خبر نداریم!

همه ما چقدر شبیه یک ستاره ایم... سلام!





نویسنده : حمید ; ساعت 21:10 روز پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388
دسته بندی :

لینک مطلب



چقدر بیزارم از جاده هایی که به مقصد نمی رسند، از پنجره هایی که رو به دیوار باز می شوند، از ابرهایی که نمی بارند، و از خودم، وقتی مقصد را نمی دانم، وقتی آسمان را احساس نمی کنم، و وقتی که زیر چتر پناه می گیرم. جاده ابتدای مقصد است، پنجره ادامه آسمان است، و ابر سرآغاز باران. گناه از جاده و پنجره و ابر نیست .گناه از من است که سنگ شده ام.





نویسنده : حمید ; ساعت 11:24 روز یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
دسته بندی :

لینک مطلب